<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>رضای رضا</title>
<link>https://rezayereza.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 03 Jul 2013 08:38:17 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>راه حل هميشه در گزينه هاي پيشنهادي نيست.</title>
<link>https://rezayereza.blogfa.com/post/246</link>
<description>بازرسی میگفت: به هنگام بازديد از يک بيمارستان روانى، از روان‌ پزشک پرسيدم شما چطور مي‌فهميد که يک بيمار روانى به بسترى شدن در بيمارستان نياز دارد يا نه؟ روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب مي‌کنيم و يک قاشق چايخورى، يک فنجان و يک سطل جلوى بيمار مي‌گذاريم و از او مي‌خواهيم که وان را خالى کند. من گفتم: آهان! فهميدم. آدم عادى بايد سطل را بردارد چون بزرگ‌ تر است. روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زير آب وان را بر مي‌دارد...</description>
<pubDate>Wed, 03 Jul 2013 08:38:17 +0330</pubDate>
<dc:creator>rezayereza</dc:creator>
<guid>rezayereza.blogfa.com/post/246</guid>
</item>
<item>
<title>حقایق جالبی از زندگی</title>
<link>https://rezayereza.blogfa.com/post/245</link>
<description>At least 5 people in this world love you so much they would die for you حداقل پنج نفر در این دنیا هستند که به حدی تو را دوست دارند، که حاضرند برایت بمیرند At least 15 people in this world love you, in some way حداقل پانزده نفر در این دنیا هستند که تو را به یک نحوی دوست دارند The only reason anyone would ever hate you, is because they want to be just like you تنها دلیلی که باعث میشود یک نفر از تو متنفر باشد، اینست که می*خواهد دقیقاً مثل تو باشد A smile from</description>
<pubDate>Wed, 03 Jul 2013 08:37:15 +0330</pubDate>
<dc:creator>rezayereza</dc:creator>
<guid>rezayereza.blogfa.com/post/245</guid>
</item>
<item>
<title>کوچولوی زبون نفهم!</title>
<link>https://rezayereza.blogfa.com/post/244</link>
<description>پسر كوچولو بعد از رفتن به رختخواب: بابااااااااااااا پدر: بله؟ پسر كوچولو: ميشه برام يه ليوان آب بياري؟ پدر: نخير نميشه. قبل از اينكه بخوابي گفتم آب مي خوري؟ گفتي نه. 3 دقيقه بعد، پسر كوچولو: بابااااا تشنه امه، يه ليوان آب مياري؟ پدر: نخيرررر، اگه يه بار ديگه آب بخواي، ميام يكي ميزنم توي گوشت تا بخوابي. 5 دقيقه بعد، پسر كوچولو: بابا.... ميشه وقتي مياي منو بزني، يه ليوان آبم بياري؟</description>
<pubDate>Wed, 03 Jul 2013 08:35:28 +0330</pubDate>
<dc:creator>rezayereza</dc:creator>
<guid>rezayereza.blogfa.com/post/244</guid>
</item>
<item>
<title>ارزش واقعی انسان به چیست؟</title>
<link>https://rezayereza.blogfa.com/post/243</link>
<description>علامه جعفری می‌گفتند: عده‌ای از جامعه‌شناسان دنیا در دانمارک جمع شده بودند تا در باره‌ی موضوع مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند. موضع این بود: ارزش واقعی انسان به چیست؟ معیار ارزش انسان‌ها چیست. هر کدام از جامعه‌شناسان، صحبت‌هایی داشتند و معیارهای خاصی را ارائه کردند. بعد، وقتی نوبت به بنده رسید، گفتم: اگر می‌خواهید بدانید یک انسان چه‌قدر ارزش دارد، ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی عشق می‌ورزد.</description>
<pubDate>Wed, 03 Jul 2013 08:13:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rezayereza</dc:creator>
<guid>rezayereza.blogfa.com/post/243</guid>
</item>
<item>
<title>سنـــجش ایمــان</title>
<link>https://rezayereza.blogfa.com/post/242</link>
<description>مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند ۲۰ سنت اضافه تر می دهد! می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز</description>
<pubDate>Wed, 03 Jul 2013 08:09:37 +0330</pubDate>
<dc:creator>rezayereza</dc:creator>
<guid>rezayereza.blogfa.com/post/242</guid>
</item>
<item>
<title>تفــــاوت</title>
<link>https://rezayereza.blogfa.com/post/241</link>
<description>شیوانا در گوشه ای از بازار مشغول خرید بود. پسر جوانی با لباس رنگی و سر و صورتی که آرایشی عجیب داشت، در کنار او ایستاد و در حالی که سعی می کرد توجه دیگران را به خود جلب کند با صدای بلند به شیوانا گفت: استاد ! من می خواهم مثل بقیه نباشم . یعنی وقتی مثل بقیه باشم به چشم نمی آیم و کسی به من توجه نمی کند. برای همین خودم را متفاوت کرده ام. لباسم را به صورت عجیب و غریب رنگی کرده ام و سر و صورتم را به این صورت آرایش داده ام.</description>
<pubDate>Wed, 03 Jul 2013 08:03:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rezayereza</dc:creator>
<guid>rezayereza.blogfa.com/post/241</guid>
</item>
<item>
<title>استجابت دعا</title>
<link>https://rezayereza.blogfa.com/post/240</link>
<description>مردی از میان جمع بلند شد و گفت: ”چه کنیم که دعایمان مستجاب شود؟” حضرت پاسخ داد: با زبانی دعا کنید که با آن گناه نکرده باشید. مرد متعجب و ناراحت گفت: یا رسول الله (ص) همه ما زبانی آلوده به گناه داریم! حضرت فرمودند : زبان تو برای تو گناه کرده است نه برای برادر تو . پس زبان تو نسبت به برادرت بی‌گناه است و زبان او نسبت به تو . برای یک‌دیگر دعا کنید تا مستجاب شود . . .</description>
<pubDate>Sun, 30 Oct 2011 08:59:17 +0330</pubDate>
<dc:creator>rezayereza</dc:creator>
<guid>rezayereza.blogfa.com/post/240</guid>
</item>
<item>
<title>یه اشتباه</title>
<link>https://rezayereza.blogfa.com/post/239</link>
<description>جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو ... دیده ... ولی حرفی نزد. مادربزرگ به سالی گفت &quot; توی شستن ظرفها کمکم کن&quot; ولی سالی گفت: &quot; مامان بزرگ جانی بهم گفته که</description>
<pubDate>Sun, 30 Oct 2011 08:57:20 +0330</pubDate>
<dc:creator>rezayereza</dc:creator>
<guid>rezayereza.blogfa.com/post/239</guid>
</item>
<item>
<title>مهم و حیاتی</title>
<link>https://rezayereza.blogfa.com/post/238</link>
<description>لطفا این متن را در دسترس بگذارید توصیه های بسیار خوبی هستند. چند دقیقه صرف مطالعه آن بکنید هرگز تصور نمی کنید که ممکن است زندگی یک نفر بستگی به شما داشته باشد. پدر من بر اثر سکته فلج شد و سپس مرد. کاش من چیزی در باره این نوع کمک های اولیه می دانستم . هنگامی که حمله صورت می گیرد مویرگها به تدریج در مغز پاره می شوند. هنگامی که سکته اتفاق می افتد، آرامش خود را حفظ کنید. مهم نیست قربانی کجاست . او را حرکت ندهید چون مویرگهایش پاره خواهند شد.</description>
<pubDate>Wed, 06 Jul 2011 08:29:43 +0330</pubDate>
<dc:creator>rezayereza</dc:creator>
<guid>rezayereza.blogfa.com/post/238</guid>
</item>
<item>
<title>عزیزترین بخش زندگیت</title>
<link>https://rezayereza.blogfa.com/post/237</link>
<description>بچه ای نزد شیوانا رفت(در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت ودانایی می دانستند) و گفت : &quot;مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد،خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهرم را نجات دهید .&quot; شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی</description>
<pubDate>Sun, 29 May 2011 19:34:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rezayereza</dc:creator>
<guid>rezayereza.blogfa.com/post/237</guid>
</item>
</channel>
</rss>
